تبليغاتX
نوشته های من
نوشته هایی از من ...

در طول تاريخ داستانهايي را شنيده ايم که به مرور زمان کامل تر و زيباتر گشته اند ... ولي چرا و چطور يک داستان ساده مي تواند چنين زيبا از زبان ها به گوش ها و دل ها برسد ؟

هر انساني در زندگي نقاط عطف زيادي دارد که هر يک از آنها به صورت نشانه اي در گذشته ي وي جايي عميق ميگذارند ...

شادي ها، موفقيت ها، غم ها و شکست ها، هر يک از اينها به صورت خالي در صفحات گذشته ي وي مي مانند ...

شادي ها و موفقيت ها همانند خالي که بر گوشه ي لب معشوق نشسته است زيبا جلوه مي دهند و غم ها و شکست ها همانند خالي درشت بر روي بيني فرد نشسته اند و او را زشت مي کنند ... مهم تر از همه اعتماد و عزت نفس را از او مي گيرند ...

خال هايي شايد زشت که در ديد عاشقانتان شما را زيباتر مي کنند، عاشقان هميشه شما را زيبا مي بينند و آن خال هاي نا زيبا را منشا زيبايي شما مي دانند،​ چرا که اگر آنها نبودند شما نيز در اين مرحله نبوديد ...


آنچه که کودک را به سمت مادر مي کشاند گرماي تن ارزشمند مادر است و آنچه که ما را به سمت معشوق مي خواند گرماي وجود اوست، غم ها و شکست هاي انسان نيز با اينکه دردناکند ولي گرمايي را به وجود ما مي بخشند که اين گرما ما را زنده نگه مي دارد، گرمايي از جنس زشتي ها که با وجود عشق به خوبي ها و زيبايي ها تبديل مي شود ...


داستان آن پيامبري را که از خدا خواست تا زنده شدن موجودات را نشانش دهد را شنيده ايد ؟

چند پرنده حاضر شدند تا در راه خدايشان قرباني شوند، آن مرد چند پرنده را کشت و آنها را تکه تکه کرد و در هاون کوبيد و با هم مخلوط کرد و در چند کوه مختلف آن تکه ها را گذاشت ... خدا در آنها دميد و تکه ها از کوه ها جدا شده و در اوج آسمان به هم پيوستند و جان گرفتند ...

چيزي که به آن پرنده ها جرات قرباني شدن را داد ايمان به خدايشان نبود، ايمان به عشق و روحي بود که ميدانستند در خدا هنوز هم زنده است و به آنها يک زندگاني پاک و جديد خواهد داد ...


پس چرا تو اي انسان آگاه که در اوج نااميدي از خدا دورتر مي شوي ؟ بيا و ايمان داشته باش که اگر خود را وقف مردم کني و از خودت و خوبي هايت و چيزهايي خوبي که داري تکه از به اين و آن بدهي مطمئن باش با اينکه روز به روز کمتر خواهي شد ولي در نهايت به يک تولدي دوباره دعوت خواهي شد ...

ميداني چرا ؟

تو نااميدي و ديگر نايي نداري تا راهت را ادامه دهي ... ولي اگر تکه اي از خودت را به آن بنده اي که به آن نياز دارد بدهي او به راهش به همراه تکه اي از تو ادامه خواهد داد و تکه اي از تو در آغوش گرماي وجود او که هنوز شعله اش روشن است پرورش خواهد يافت و در اوج آن بنده مطمئن باش که تکه ات با جان و گرمايي نو به تو باز خواهد گشت و در آن زمان است که کم کم براي تولدت جديد آماده خواهي شد ...


به کودکستاني رفته بودم، و بچه ها را به هنگام بازي تماشا مي کردم، يکي از آنها مشغول چيدن پازل بود ... پازلي شايد پانصد تکه اي ...

تا نيمه هاي پاياني راه مي رفت و وقتي که مکان ها را گم مي کرد عصباني مي شد و تمام قطعه ها را جدا مي کرد و با يک انرژي نو راه را از سر مي گرفت تا بلاخره توانست پازل را تمام کند ...


زندگي نيز همانند اين پازل است ... گاهي بايد تمام تکه ها را برچيد و دوباره جاي گذاري کرد تا شايد به نقطه اي بالاتر برسيد ...


اين نوشته دقيقا مصداق آن است که بعضا فدا کردن چيزهايي که داريد براي رسيدن به چيزهايي بيشتر و بهتر الزامي است، همانطور که آن کودک بدون توجه به تعداد تکه اي که برايشان وقت گذاشته بود تا مرتب کند، همه را برچيد تا از شروعي نو به سوي موفقيت بتازد ...



+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

وارد خانه شديم، انگار بزرگتر شده بود
نظم سابق حاکم نبود، البته شرايط سابق هم فراهم نبود.
انگار که مادرم از يک زن منظم تبديل به يک زن عياش و خوشگذران که به فکر خانه و خانواده اش نيست شده بود، باورش سخت بود که اين خانه ي ماست.
پدرم مشغول مرتب کردن مدارک، برادرم جلوي تلويزيون و مادرم مثل هميشه در آشپزخانه بود، تنها چيزي که در او تغيير نکرده بود.
انگار نه انگار که برگشته ام ! هيچ کس با من کاري نداشت.
خواهرم نبود، همه جا را نگاه کردم، چيزي از او نديدم.
ترسيده بودم، در همين حال برادرم با هيجان گفت: مامان، به آبجي هم خبر بدم ؟
نه نميخواد، خودم خبر ميدم، مادرم اين را گفت.
پدرم که حالم را فهميده بود برگشت و گفت: فکر کردي اگر اتفاقي براي تک دخترم مي افتاد به اين خانه راهت مي دادم ؟
در اين لحظه فهميدم که برادرم واقعا بزرگ شده است، چرا که صداي تلويزيون را قطع کرد و به اتاقش رفت، کاري که ازش بعيد بود.
همه در اين خانه تغيير کرده بودند، همه جز پدرم !

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

در اين مدت که نبودم بخاري را عوض کرده اند، خانه گرم تر شده است.
برادرم روي مبل نشسته است، صداي قژقژ اين مبلمان قديمي مرا اذيت مي کند.
مي ترسم بگويم عين آدم بشين و او جوابم را دهد و مرا ناراحت کند، شايد هم من او را ناراحت کنم، نمي دانم !
مادرم با خنده وارد مي شود و لباس هاي تازه اي را که برايم خريده است نشانم مي دهد.
عيد نزديک است ! همه براي تعطيلات به شهر بر مي گردند، اين لباس هاي نو رو هم مي پوشي و عين اون روزاي قديمي راست راست تو خيابونا مي گردي و همه بهت با حسرت نگاه مي کنند، مادرم اينها را مي گويد و به من که به او خيره شده ام نگاه مي کند.
حسرت چي رو بخورند ؟ برادرم با خنده مي گويد.
نگاهي بهش مي اندازم، سرش را پايين مي اندازد، شايد مادرم بهش علامت مي دهد که ساکت باشد، شايد واقعا از حرفي که زده شرمنده است.
به سمت اتاقش مي رود، سرش پايين است ولي فحش هايي را که زير لب مي دهد مي شنوم.
دلم براي خوابيدن روي مبل تنگ شده است، روي مبل دراز مي کشم و چشمانم را مي بندم.
صداي زنگ خانه مرا بيدار مي کند، جيغ و داد است، صداي بچه ها ... صداي خنده ها ... در سالن باز مي شود و فرشته اي کوچک به سمتم مي آيد و سلام مي دهد.
دايي جون خيلي برات دعا کردم که خوب بشي و برگردي پيشمون، اين را در گوشم مي گويد.
اولين کسي است که مبحتش را حس کردم !

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

با سوزش چشمانم بيدار مي شوم، پرستاري که مشغول تميز کردن اتاقم است متوجه من مي شود.
نگاهم مي کند.
دستانم را جلوي صورتم بالا مي آورم و سو سو مي کنم، مي خواهم بگويم پرده ها را ببنديد ولي نه من مي توانم به پرستار بفمانم که چه مي خواهم و نه او مي فهمد !
چشمانم مي سوزند، به پشت برمي گردم و مي خوابم.
خدايا شکرت !
با شنيدن اين کلمه بيدار مي شوم، صدا آشناست، صداي ماردم نيست، صداي خاله است
اولين چهره ي آشنا صورت شکسته مادرم است که به من خيره شده و اشک مي ريزد
صدايي که شايد نتواند در باب کلمه بيرون دهد گرفته است و ساکت است
مي گويم سلام مادر
همگي با هم آنچنان شيون سر مي دهند که انگار جان داده باشم
از نوازش ها و بغل کردن ها خبري نيست !
دکتر گفته بود که بدنت ضعيف است و هيچ گونه فشاري نبايد وارد شود ولي فکر نمي کردم مادرم نيز پايبند اين حرف شود
دو روز بعد مرا تحت شرايط ويژه اي ترخيص کردند.
اولين چيز جديدي که تجربه کردم نشستن برروي صندلي چرخدار بود.
دم در بيمارستان پدرم و برادرم منتظر ما بودند، خواهرم نبود.
پدر با چهره اي شرمنده مرا نگاه مي کرد، لبخندي زدم، ناراحت شد.
هنوز هم آن ماشين قراضه را نفروخته بود. عاشق آن ماشين بودم.
در صندلي عقب مرا نشاندند و حرکت کرديم.
همانند ديوانه ها به زرق و برق شهر خيره شده بودم.
دم اين قنادي واستا ميخوام شيريني بگيرم، اين را مادرم گفت.
هر دو پياده شدند و به طرف قنادي رفتند، برادرم نيز اصرار داشت برود، گويي از با من ماندن مي ترسيد
به خيابان خيره شده بودم، سنگيني نگاه برادرم را حس کردم.
جهت فرار از زير نگاهش سعي کردم شيشه ها را پايين بکشم تا کمي از هواي سرد و سوزناک زمستاني لذت ببرم، دستانم بي حس بود، نتوانستم!
او برايم اينکار را کرد، لبخندي زدم، با اخم جوابم را داد.
خواست حرفي بزند ولي آنها برگشتند.
ماشين حرکت کرد.
بر خلاف سکوت آنها من از وزش باد سرد به صورتم لذت مي بردم و همانند بچه ها بلند بلند مي خنديدم

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

بيدار مي​شوم، اولين کسي که مي​بينم پرستاري است که بهت زده به من خيره شده و با خود ذکر "سبحان الله" مي​گويد، از چهره​اش پيداست که ترسيده است.

انگار که انرژي​ام تمام شده باشد بر روي جايم مي​افتم، پرستار آهسته آهسته از اتاق بيرون مي​رود، در نيمه باز است و باريکه​ي نوري به داخل اتاق سو مي​زند.

صداي پرستاران ديگر را ​مي​شنوم که به اتاق نزديک مي​شوند، نوبت به نوبت وارد شده و همانند اختراعي جديد به من نگاه مي​کنند.

نوري که از در به صورتم مي​زند چشمانم را اذيت مي​کند.

چشمانم را مي​بندم و مي​خوابم، با نوري که در جلوي چشمانم سو سو مي​زند بيدار مي​شوم و اين بار يک دکتر است!

از من مي​پرسد که آيا چيزي را به خاطر دارم ؟

مي​گويم نه، به مادرم خبر دهيد که برگشته​ام.

نگاهي معنادار بين دکتر و پرستاران منتقل مي​شود، اين بار من مي​ترسم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 5 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

آواي کلمه احساسات، چيزي جز عشق را براي شما معنا نمي​کند انگار که احساس فقط عشق به ديگري است و بس !

و عقل !​ کلمه اي که حداقل فقط براي من جديت، تصميمات درست، نتيجه اي روشن را در معناي خود گنجانيده است !

حال در بازه اي از زمان بايد تصميمي بگيريد،​ و يا فکر مي​کنيد که بايد تصميمي گرفته شود، هر چند به نظر من لازم به اخذ تصميمي نيست،​ و در همين محل که قضاوت بر روي آن که آيا لازم است تصميمي اخذ شود يا نه، اين مبارزه بين احساسات و عقل آغاز مي​شود !

چند راه مختلف را در پيش رو داريم که دو راه از آنها،​که يکي تو را به سوي تباهي و خودسوزي مي​برد و ديگري شايد تو را به مقصود برساند !

حال اگر بخواهيم هر کدام از اين دو راه را به يکي از دو عنصر موثر در تصميم گيري ربط دهيم به نظر من عقل به سوي تباهي و قلب که ميگونيد چشمه بروز احساسات است ما را شايد به مقصود برساند !

حال مانده ايم که اگر به سوي تباهي رويم بعد ها پيشمان شويم و به خود بگوييم که "اي بدبخت بيچاره !​نتوانستي مسيري چنان آسان را نيز بپيمايي و خود را به راه تنبلي و کسالت انداخته اي !" و اگر نيز به سوي روشنايي رويم در ميان راه با خود خواهيم گفت که "اي فلاني تو آنچه که ميپنداري نيستي ! پايين رو که جاي تو در عرش نيست !" در اينجا شک ميکنيم که آيا اين صداي قلب است و يا عقل ؟!

با خود ميگوييم که من ميتوانم ...

اين اراده و عزت نفس چنان تو را بادي مي دهد که با سرعت به سوي بالاترين نقطه مي روي ! و به ناگاه عقل عزيز به تو مي​گويد:" که اي فلاني !​ ايني که هستي بادي بيش نيست که قلبت به تو داده است​ و پايان پذير است ! پس پايين رو که اينجا جاي تو نيست !"

مانده اي که چه کني !

ناگهان صدايي از درون بهت مي​گويد که اي بنده ي بيچاره ! به حرف من گوش کن و با عقلت کار مباش !!!

بلند مي شوي تا به راهت ادامه دهي ناگهان عقلت ميگويد آيا آن صدا اشنا نبود ؟!​

کمي تامل،​ و بعد متوجه مي شوي که صدا واقعا آشناست و صدايي جز صداي قلب نيست ! صدايي که با کرشمه و متانت قصد گول زدن تو را دارد ! ​هر چند شايد در واقعيت چيزي غير از اين باشد ...

مانده اي که چه کني !!! ديوانه مي شوي و يا خود را به ديوانگي ميزني و يا شايد واقعا اين نياز توست که اينطور باشي تا تصميم بگيري !

* مانده ام که اين احساس را چه چيزي باعث است !؟! قلب و يا عقل ؟! احساسي نا آشناست از درون !!! شايد از گذشته ي اين دو دشمن و شايد اين دو دوست !!!

خودکشي در اين قسمت کاري عالي خواهد بود چون اگر ادامه دهي مطمئنا دو نصفه خواهي شد ! اگر به سوي عقل پيش روي، عقلت با توست و قلب با اينکه در جايش مي تپد وجودش را در انتهاي راهش دفن کرده است تا که شايد روزي جوانه اي زند !

ولي داستان ادامه دارد !!! آن حس عجيب بهت مي گويد که اي فلاني آيا واقعا نيازي است که چنين تصميمي بگيري ؟!​ آيا واقعا نيازي هست که چنين راههاي را پي گيري ؟!

و در آخر فرياد مي​زند و مي گويد :

"آيا نيازي هست که در اين مرحله رستگاري راه هايي چنين پست برگزيني ؟! اگر جوابت خلاف چيزيست که مي دانم مي دهي لعنت بر تو باد که لايق رستگاري نيستي !​"

پس از اين، خود مي ماني و قدرتي که تا به حال به اين شدت احساس نکرده بودي !

شايد اين روح توست ! روحي که مي خواهد جسمت را نيز همراهش کند تا به آسمان ها رويد و رستگار شويد !

روحي که اگر همراهش نشوي خود تنها مي رود و وجود پستت را به کنار دو عنصر مبارزه گر وجودت ترک مي کند و بر تو فرياد مي زند که اي انسان ! لعنت بر تو باد که لايق رستگاري نيستي !

حال، تو مانده اي که به حرف کدامين عنصر وجودت گوش فرا دهي​ ؟!

پ.ن 1 : من نيز در چنين وضعيتي هستم ! به نواي روح گوش فرا خواهم داد و رها خواهم شد از اين دو عنصر مبارزه گر ولي اين نيز خود تصميمي است که بايد اخذ شود !

پ.ن 2 : اي انسان والا ارزش ! يادت باشد که تو هستي که مي گويي که با کدام خواهي رفت !

پ.ن 3 : اگر روح من تکه اي از خداست،​ پس خوش به حالم که دارم مي روم به سويش !

پ.ن 4 : طبع شعر حضرت حافظ را نيز بچشيم تا ببينيم که او نيز به انتخاب شخص احترام مي گذارد و چنان مي گويد که :


گل بي رخ يار خوش نباشد     *     بي باده بهار خوش نباشد


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

13 روز پيش سال تحويل شد و وارد سال 1389 شديم، ولي من الان تصميم گرفتم تغييراتي به خودم بدم !

نميدونم چرا يک دفعه با خودم گفتم که اينجا رو آپديت کنم ؟!

تصميمات مهم رو بايد ثبت کرد که بعد ها وقتي ثبتش رو ديدم بدونيم که موفق بوديم يا نه ؟

تصميم گرفتم امسال به هر کسي که جلوم سبز ميشه خوبي کنم !!!​حتي اگه کثيف ترين آدم دنيا باشه !!!

همين لحظه ميدونيد ياد چي افتادم ؟! پارسال يک کار خوبي کرده بودم که به خودم قول دادم امسال هم اينکار رو بکنم ولي نشد !​ يعني يادم رفت !​:| واقعا که !!!


نميدونم !!!


طرز صحبت کردنم نسبت به پارسال خيلي تغيير کرده مگه نه ؟!


خوبي به همه حتي کثيف ترين آدم دنيا ؟!

گفتنش آسونه !!! ولي عملش چي ؟!​فکر نکنم بتونم :(


پس فقط به ادمهاي خوب دورو برم خوبي ميکنم !​

ولي اينم سخته ! شايد اين افراد فقط خوب به نظر ميرسند !

پس فقط به خودم !!!

ولي اين خود خواهي نميشه ؟!


چرا ميشه ولي خودخواهي در راستاي اينکه به ديگران کمک کنم !!​اگه به خودم خوبي کنم ! آدم خوبي ميشم چون باهام خوب رفتار شده ! بعد خوب رفتار ميکنم با همه !!! حتي اون فرد کثيف !!!

نميدونم به خدا !!!

سال خوبي داشته باشيد !!!


+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 


زمزمه ی کلمه ی غروب نیز میتواند شعله ی غم های کهنه ی ما را بر افروزاند و با نسیم گرم آوای خویش آن را شعله ور تر کند ...

غروب مشعل فروزان قله ی غم و اندوهست ...

جایی که به یاد می آورید وقت, دیگر تمام است و باید رفت ...

به سوی دنیایی جدید ...

دنیایی تاریک ...

دنیای پر از ترس و هیاهو ...

دنیایی در بی نهایت تاریکی ...

فقط زمان است که می داند در آخر چه خواهد شد ...

گاه خود ما ...

مگر فرصتی برای مبارزه نمی خواستید ؟

شب است و وقت تاریکی ...

پس مبارزه کنید تا طلوع ...

افق هنگام, خاکستر های غم را به تاریکی بسپارید تا با آمدن غروبی دیگر شعله ور شوند و آنجا را نیز روشن کنند ...

پس مبارزه کنید تا افق هنگام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

رویا پردازی نیز برای ما انسان ها سخت شده است زیرا پای محدودیت ها به آنجا باز شده است ...

رویا پردازی یعنی پرواز در افکار به سوی اوج تصورات و خیالات ذهن آدمی ...

حال اگر دیواری از جنس محدودیت در اطراف این پرنده ی بلند پرواز کشیده شود چه خواهد شد ؟

مسلما پرنده برای رهایی از این محدودیت تا جایی اوج خواهد گرفت که از این دیوار سر به بیرون زند و آزادانه پرواز کند ...

مطمئنا پرندگان از پرواز و اوج گرفتن نمی ترسند ... آنها عاشق این کار هستند ...

پس چرا پرندگان پرواز نمیکنند ؟

مشکل از چیست ؟

مشکل از ماست که از محدودیت ها دیوار های بلندی در اطراف خود ساخته ایم ... دیوار هایی که ترس از آنها  شاه پر های بال های افکار ما را بریده است ...

این دیوار ها را باید شکست ... شکست و به پشت آن نگاه کرد ... دنیایی بی پایان با آسمانهایی بلند در پشت این دیوار ها منتظر پرنده ی افکار شماست ...

حال وقت آن است که ما پرنده ی افکار خود را رها کنیم ...

البته مایی بدون من ...

من فراتر از آنجایی که هستید به شما می نگرم ...

شاید این نشانه ی غرور است ...

شاید هم یاد گرفته ام چگونه پرواز کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

در راستای گوش دادن به یکی از زیباترین آثار موسیقی کلاسیک غرب که بعد ها با نام غمگین ترین اهنگ دنیا در لیست های معتبر موسیقی قرار گرفت .

البته نمیشه گفت گوش دادن چون توی آرشیوم بود و من حال آن را درک کرده ام !

____________________________

بهش گفت دوستش داره ... تا آخره عمرش ...

بهش گفت اینطور نگو ... یادت میره ...

گفت ولی من دوستت خواهم داشت ... تا آخر عمرم ...

یواش یواش که روز ها گذشت و گذشت ...

کمی تا قسمتی دیوونه شده بود ...

روی دیوارش عکس اون دختره بود ...

اون همیشه باهاش حرف میزد و یک جورایی از این طریق عشقش رو ابراز میکرد ...

در کل خیلی دلش میخواست که اون یک روزی برگرده ...

یک عالمه نامه ی قدیمی ...

که توش زیر هر جمله ی دوستت دارم یک خط قرمز بود ... به قرمزی گل سرخ ...

یک روز رفتم پیشش ...

نه اشکی دیدم نه چیزی ...

ولی رو لبهاش لبخندی رو داشت که چند سال ندیده بودمش ...

لباس هاش رو پوشیده بود و آماده ی رفتن بود ...

نمیدونم چرا اون دیگه از این به بعد اون دختره رو دوست نداشت ...

روی درش یک گل قرمز چسبیده بود و ...

خودش رو هم داشتند می بردند ...

کلا داستان قشنگی داشت ...

ولی خودمونیما تا آخر عمرش اون دختره رو دوست داشت ...

یک چیز جالب :

اون روز اون دختره هم اومده بود ...

تعجب کردم که چرا الان یادش اومده که یکی دوستش داشته ...

ولی آخرین بار بود که اونو میدید ...

چون اون دیگه اون دختره رو دوست نداشت ...

سوالات زیادی تو ذهنم دارم ولی نمیدونم باید از کی بپرسم ...

از خودش هم نمیشه پرسید چون دیگه اون دختره رو دوست نداره !


لینک دانلود :

http://www.box.net/shared/e6mj5rsg19

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

فرض کنید کارهای اشتباه زیادی انجام دادید .

خیلی ها را اذیت کرده اید ! به خیلی ها خیانت کرده اید ! از خیلی ها بدی گفته اید !

ولی اینک پشیمان هستید .

و طوری میخواهید این ها را جبران کنید و با شروعی تازه دوباره به راه بیفتید !

ولی تیرگی اطرافتان را گرفته است و همانند گردابی شما را به داخل می کشد .

در این موقع باید چه کنید ؟

در این موقع باید خیال کنید . تنها راه بازگشت استفاده از قوه ی تخیل خود است .

_________________________________________________________

به سمت کوچه ی خانه ی خود می روید . همه ی فامیل و خانواده و دوستان و آشنایان حاضرند .

در بین آنها تابوتی است که همه برای آن گریه میکنند .

همه ناراحتند و بی صدا به تابوت نگاه میکنند و اشک میریزند و صدای گریه هایشان همانند شعله ی یک چراغ نفتی که در حال خاموش شدن است سو سو میکند .

به بین آنها می روید و می پرسید آیا درون آن تابوت کیست ؟

کسی جواب نمی دهد .

به اطراف نگاه می کنید تا فرد مفقود را پیدا کنید . پدر, مادر, برادران و خواهران, دوستان و آشنایان همه کامل اند .

با صدای بلند فریاد زده و می پرسید : درون این تابوت کیست ؟

کسی جوابی نمی دهد .

شما به صورت روح آن جسم درون تابوت شاهد این ماجرا هستید .

وقتی به این پی می برید ساکت و آرام به یاد تمام بدی ها و خوبی هایی که در حق حاضرین کرده اید می افتید .

با خود می گویید : چه خوب شد که آن زمان بدهی ام را به دوستم دادم تا مدیون از این دنیا نروم .

با خود می گویید : چه خوب شد که به آن فقیر کمک کرده ام تا دعایش نگهبان قبرم شود .

.

.

خوبی ها مرور شدند و تمام ! یاد بدی ها فرا رسیدند .

در این هنگام با خود می گویید : کاش با مادرم مهربان تر بودم .

میگویید : کاش به دوستم خیانت نمی کردم .

میگویید : کاش ...

کاش ...

.

.

حال از منجلاب گناه آزاد شده اید . و راه برای شماست .

و اگر نمی خواهید باز هم در دام این منجلاب بیافتید این صحنه ها را مرور کنید تا ترس از این تصورات نردبان نجات شما از این گرفتاری شود .


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

وقتی انسان خسته است میخوابد ...

وقتی که خسته است ولی نمی تواند بخوابد چه میکند ؟

می نشیند و به آرزوهایی که به آن دست نیافته است فکر میکند ...

خسته تر می شود ولی باز هم نمی تواند بخوابد ...

به اتاق های خالی خانه اش که روزی آنجا را ترک کرده بود سر میزند ...

خسته تر می شود ولی باز هم نمی تواند ...

از پنجره به آسمان می نگرد ...

آسمان ابری است ...

ماه از میان ابر ها نوری می تاباند ولی او هم خسته است ...

مرد خسته است ولی نمی تواند بخوابد ...

در اتاقش را باز میکند و به داخل می نگرد ...

چیزی به غیر از خاطرات در آن اتاق نیست ...

آن اتاق را هم ترک می کند ...

نیمه های شب فرا می رسد و او همچنان خسته است ...

به درد های زندگی اش فکر می کند و خسته تر می شود ...

خسته می شود و خسته تر ...

تا جایی که خواب نیز از خستگی او می گریزد ...

خوابی برایش نمانده است ...

بغضش می شکند و لباس هایش را خیس می کند ...

صبح فرا می رسد و همچنان لباس های او خیس است ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

ادم وقتی یک کار اشتباهی میکنه و میدونه که این اشتباهه و اونو انجام میده بعد ها خیلی دلش میسوزه ...
مخصوصا اگه اون فرد کسی باشه که سریع جزای کارش رو ببینه ... حتی با یک اتفاق ساده ...
منظورم از جزا چیز بزرگی نیست ولی اونقدری هست که فرد بفهمه و بگه چرا من اون کارو کردم !
حالا میخواد اون رو درست کنه ولی نمیونه ...
میترسه ... نمیتونه و یا نمیخواد ...
ولی میخواد ... ولی نمیتونه ... اخه میترسه !

راه خاکی, با شیبی تند در انتظار او بود .
مسیر را خودش انتخاب کرده بود .
هر چه بالاتر می رفت راه سخت تر می شد .
تا جایی بالا رفت که بلاخره متوجه مسیر اشتباهش شد .
به انتهای مسیر رسیده بود .
هیچ اتفاق ساده ای رخ نداد .
چون او اشتباهش را فهمیده بود .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

امروز فهمیدم که یک چیز عادی بیشتر برام نبودی ...
یک چیز که فقط اسمش رو میدونم ...
یک چیز که فقط نزدیکش بودم ...
نمیدونم چرا دلم برات می سوزه ...
برای خودت ... برای زندگی آینده ات ... ولی بیشتر دلم برای خودم میسوزه ...
به این فکر میکنم که وقتی یاد خاطرات بیفتم چیکار کنم ؟ اون موقع چطور با خودم کنار بیام ؟
دلم میسوزه برای خودم که دلم برات میسوزه ... برای چیزی که اصلا نمیدونه من چی هستم ...
خوب دیگه وقته رفتنه ... برو ولی اگه نمیتونی بری و خاطرات برات سنگینی میکنه ... همه چیز رو بذار و برو ...
همین امروز برو ... که اگه دیر کنی شاید منصرف بشم ... چیزی که نزدیکش بودم و نزدیکم بود رفت ...
حالا که رفتی عصبانی شدم ولی نه واسه تو بلکه واسه خودم ...
حالا هم دارم به منه لج باز میگم که چقدر احمقه ...
برو مهم نیست من تو گرمای آرزوهام میشینم و کارهام رو انجام میدم ...
مهم نیست چی بودی  این مهمه که حالا اونم نیستی ... حتی نزدیکم هم نیستی ... ولی من اسمت رو میدونم ولی تو حتی اسم من رو هم با خودت نبردی ...
خوش به حالت که میتونی منو زود فراموش کنی ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

روی یکی از بلندترین مکان های دنیا ایستادی اونم تک و تنها ...
داد میزنی هولم بده ... هولم بده ...
هولم بده تا بیفتم ولی کسی نیست که هولت بده ...
چرا خودت نمیری ؟
میترسی ؟ اره ...
خوب چرا ؟ مگه نیومدی اینجا تا بیفتی زمین و بمیری ؟!
اها تازه یادت افتاده که یکی هست که دوستت داره و یکی هست که تو دوستش داری و خیلی ها هستن که دوستت دارن و خیلی ها رو دوست داری ؟
تازه یادت اومد کارهای تمام نشده ای داری ؟
اصلا به تو نمیشه گفت آدم ... یعنی اگه این چیزا رو به یاد نمیاوردی میخواستی بپری ؟

شهر همانند یک کیک تولد پر از شمع بود ...
شمع هایی که به زودی خاموش می شدند ...
بادی وزید و همه ی شمع ها را خاموش کرد ...
جز شمع درونت را ... ان هم شمعی از نوع ترس که اگر نبود شمع وجودت را از آن ارتفاع پرتاب می کردی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

امروز بود فکر کنم ... چون خواب انسان رو طوری از دنیا میکند که گویا بعد از آن هیچ بیداری ای وجود ندارد .
در باز شد ...
ولی نمیرخ دیده شد ...
خوشحال شدم ... که دیده شده ...
تمام در باز شد ... ماشینی بیرون آمد ...
در را بست و به طرف اتومبیل حرکت کرد ... قبل از آن دو بار نیم رخ و یک بار هم تمام رخ دیده شد که همان رخ زیبا هزاران بار در ذهنش تداعی و زنده شد ...
هیچ رخی از من برایش دیده نشد ... ولی گوشه ای از رخ زیبایش برای درد من التیامی بود طولانی مدت ...
ولی خیلی دلش میخواست که درک بشه و یا حداقل دیده بشه ... ولی ...
ولی اخمی که روی صورت او نشسته بود کمی او را برای عقب راندن کمک کرد تا ایندفعه نیز برخوردی صورت نگیرد ...
ولی همچنان به فکر آن غم چندین بار به خود چندین بار به خود و باز هم چندین بار به خود نفرین فرستاد ...
ولی چه اثری داشت ؟!
کمی بزرگتر شده بود ...
چهره اش گویای یک درد بود ... شاید گرسنگی از روی روزه ... شاید اخم به خود ... شاید چیزی دیگر ...
ولی فقط او بود که می توانست او را بخنداند ولی یکی از آن دو او ترسی در وجود داشت که او را باز می داشت ...
چشمانش را از چهر ی به خود گرفته ی او برداشت تا شاید با برداشتن نگاهش از او, او سبکی نگاهان را کمی احساس کند و خوشحال شود ...

او به فکر او بود و او به فکر چیزی دیگر ...

من هم با تماشای آن دو او به یاد دعوای درونم با اویی که چنین وضعیتی را داشت افتادم ...

او و او و او و خیلی او های دیگر نیز همین درد را داشتند ولی هیچ اویی مانند اوی من نیست ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

تا حالا خودکارتون وسط نوشتن تمام شده ؟
برای من شده ... بهش نگاه میکنم و ناراحت بهش میگم ...
خسته شدی از بس نوشتی ؟ اره فکر کنم من خسته شدم تو چطوری میتونی دوام بیاری ؟
باهاش قرار میذارم که کمی استراحت کنیم بعد برم براش یک لوله جوهر جدید بخرم ...
مثل اینکه میتونه چند خطی بنویسه ...
شاید وسط کار دیگه خوابش برد ... پس منم مجبورم باهاش برم بخوابم تا وقت بیداری ...

رنگش کمتر و کمتر شد ...
تمام نشد چون کارش نیمه تمام مانده بود ...
نویسنده هم خسته بود ...
هر دو کاری نیمه تمام داشتند و آن هم یک خداحافظی بود ...
کار هر دو تمام شد ...
ولی خودکار کمی رنگ داشت ...
پس نوشت :

خداحافظ ...

شاد باشید و آرام 【ツ】
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

این رو یک جا شنیدم دیدم حس کردم و میخوام القا کنم ...
آخرین باری که ارزو کردین یادتونه ؟
آرزو داشتید یک سگ داشته باشید ...
آرزو داشتید یک موتور سیکلت داشتید ...
آرزو داشتید که دنیا رو بگردید ...
آرزو داشتید که دنیا رو تغییر بدید ...
آرزو داشتید پولدار بشید ...
آروز داشتید که آرزوهاتون براورده بشه ...

حالا چرا از این همه ارزوی قشنگ گذشتید ؟
واقعا زیبایی یک لحظه فکر کردن به این ارزو ها ارزش نداشت که اینارو ترک نکنید ؟
نه نه دیگه برید همه ی ارزوهاتون رو بیارید ...
من یک فکر خوب برای اینکه به آرزوهاتون برسید دارم ...
به همه شون فکر کنید شاد بشید شادی میتونه همه رو بیاره ...
البته منی هم که اینا رو میگم انجام نمیدم ولی شما انجام بدید ...

بعد دیگه میتونید دنیا رو تغییر بدید ...
هر تفریحی انجام بدید ...
تا وقتی که خسته میشید با موتور چرخ بزنید ...
ولی یادتون باشه هیچ آرزویی رو جا نندازید ...
شاید با این روش به آرزوهاتون نرسید ولی واقعا ارزشش رو نداشت که یک لحظه با اونا شاد بشید ...
شاید داشته ... شاید نه ... ولی به هر حال حسی زیباست آرزوکردن ... مخصوصا اونی که برای کسی دیگه باشه ...

زشتی زیبایی را در برگرفت ...
آن را به مانند بی زبانی در آورد که فقط لبهایش تکان می خورد ...
آنقدر بی صدا فریاد زد تا صدایش قطع شد ...
نا امید خود را جمع کرد و گریه سر داد ...
گریه اش تمام شد و امیدی دوباره برایش شکفت ...
فریاد زد ... بی صدا تمنا کرد ...
فقط به این خاطر که مطمئن بود کسی رد خواهد شد ...

شاد باشید و آرام 【ツ】
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

تا حالا به شما سلام دادم توی این وبلاگ ؟
فکر نکنم ! پس :
سلام
من با سلام کمی مشکل دارم ! نمی دونم چرا به کسانی که دلم نمیخواد بهشون سلام بدم سر این مسئله مشکل دارم !
مثلا سر کوچه چند تا مغازه دار هستند که باید بهشون سلام بدم ولی دیگه نه ! نمیدم چون دیگه مسخره شده و معنای سلام با این تکرار ها داره پاک میشه ! پس سلام نمیدم مگر به کسانی که سلام براشون همیشه تازه است و معنا دار ... یعنی فکر کنم برای شما هم معنا دار باشه ...
فردا مدارس باز میشه ! خوبه که باز بشه چون ادم رو از این بیغوله ی تنهایی میکشه بیرون و دلشو باز میکنه ... چه بخواد چیزی از تو دلش برداه چه بخواد چیزی بذاره ...
الان Next Track رو از روی دکمه های کیبرد میزنم به احتمال زیاد آهنگی غمگین میاد ...
اره ... خودشه ... یه دیواره ... یه دیواره ... که پشتش هیچی نداره ...
ایشون میگه پشت این دیوار چیزی نیست ! ایا راست میگه ؟
آره فکر کنم ...
ولی چرا اینطوریه ؟ چرا وقتی یکی بهتون میگه تو اسمون 4 میلیارد ساتاره است باور میکنید ولی وقتی بهتون میگه رنگ این در تازه است خودتون انگشت میزنید ؟
چرا ؟ یا از کارای سخت میترسید یا بعضی کار ها رو الکی فکر میکنید سخته ...
شاید هر دو ...
توی این آهنگ داره میگه خورشید .. پس بذارید اسم این نوشته رو از نامعلوم به خورشید تغییر بدم ...
تایپ کردم خورشید ...

به او  گفتند خورشید داغ است و سوزان ...
او باور کرد ...
به او گفتند اگر خورشید نباشد دنیا نابود می شود ...
او باور کرد ...
به او گفتند اگر خورشید خاموش شود زندگی یخ می زند ...
باور کرد ...
ولی فقط توانست سوزان بودن خورشید را احساس کند ...
و مابقی گفته ها برایش فقط یک باور ماند ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

نمی دونم تنهام یا نه ! فقط میدونم خیلی ها منو دوست دارن و حاظرن برام هر کاری کنن ولی بازم انگار یک چیزم کمه ... یاد یک شعر افتادم که میگه : دوستش داشتم دوستم نداشت ... دارم میرم دنبالم نمیاد ... بهش گفتم این عشقو خراب نکن ... از جوابش فهمیدم براش هیچم ... بدون یک خداحافظی تمام شد عشق ما .. بازم من مجنونم و لیلی ام نا پیدا ... من هم قضیه ام یک جوری اینجوریاست ... امیدوارم حل بشه ولی فکر نمیکنم حالا حالا ها بشه ... فکر کنم این اسم داستانم تکراریه پس اسمش رو از تنهایی عوض میکنم به بی گناه ... که شاید کمی ربط داشته باشه ... من خیلی هارو دارم که منو دوست دارن ولی واقعیتش تا حالا کسی رو نداشتم که دوست داشتم ... همیشه برام اینطوری بوده و فکر کنم بمونه ... ولی ... ولی مهم نیست اینطوری راحت تره ... من یک دوست داشتن واقعی میخوام ! با عشق فرق داره ... عشق ادم رو عرق میکنه ولی دوست داشتن براش شناست ... خوب یکمی حرف زدم حالا یک چیزی هم بنویسم دیگه ...

تنها بود ولی نه خیلی که بتواند احساسش کند ...
محبت به او زیاد بود ولی او حریص تر از این ها بود ...
او یک چیز ناپایان می خواست ولی همه ی اطرافیانش پایان پذیر بودند ...
او باز هم اصرار کرد ولی بلاخره فهمید که ناپایان کسی نیست جز خودش و حرف هایش ...
پس آنقدر حرف زد تا این که به او گفتند تمام شد ...
بعد از اتمام ناپایانش فهمید خودش هم پایانی داشته است ...
به اسمان نگاه کرد و پایانی ندید ... پس خام شد و به سوی بی پایان رفت ...
ولی پایانش تا بی پایان طاقت نیاورد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

امروز توی حیاط داشتم قدم میزدم که چشمم به غروب آفتاب افتاد ...
از اون طرف شروع شدن شب و تاریکی . از این طرف روشنایی که در حال تمام شدن بود ...
انگار که دنیا داره تمام میشه و بهشت و یا همون دنیای دیگه شروع میشه ...
لذت و هیجانی که این لحظه به انسان دست میده غیر قابل وصفه ...
تا در این موقعیت نباشید نمی فهمید ...
وقتی دارم تعریف میکنم شاید دلتون سبک بشه و بره بالا بعد با یک نفس عمیق برگرده سره جاش و یک حس عجیب بهتون دست میده که خیلی کم پیش میاد ...
واقعیتش من این متن رو توی یک فیلم دیدم ...
فیلمی که توش یک فرد با تمامی عیوبش تونسته بود دنیای خودش رو تغییر بده ...
اسم اون فیلم Forrest Gump بود ...
فیلمی که باهاش تغییر کردم ... و فهمیدم جلوی یک انسان رو که اشرف مخلوقاته رو هیچ چیزی نمیتونه بگیره ...
صحنه ای زیبا از این فیلم میتونه این صحنه رو کمی براتون بگه ...
این عکس رو الان گرفتم ! فیلم رو از ارشیو در اوردم و ...



دو چشم و دو راه دارد ...
ولی نمیداند چه کند ...
هر چشمش به راهی و هر راهی پی به تاریکی داشت ...
طرفی غروب که به سوی تاریکی می رفت ...
و طرفی دیگر طلوعی که منشا آن خورشید نبود ...
در لحظه ای که انگار بهشت پایان می یابد و زمین آغاز میگردد ...
فقط او در این تقاطع بود  ...

پ.ن : بهشت (روشنایی) - زمین (تاریکی و ظلمت)
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

بعضی وقتا میری بیرون و میفهمی که خیلی چیزا رو ندیدی و تازه داری می بینی !
مثلا میری بیرون یک ستاره می بینی که نورش برات نا اشناست ! خندت میگیره و ازش میپرسی تو دیگه کی هستی ؟
اونم فقط نگات میکنه و بهت میخنده ولی تو صدای اون رو نمی شنوی چون که فقط به نورش فکر میکنی ...
نورش خیلی قشنگه ... خیلی ... اونقدر قشنگه که از نگاه کردنش سیر نمیشی ...
دلت میخواد بخوابی رو زمین و نگاهش کنی ولی ... نمیتونی چون اگه بخوابی میترسی خواب بمونی ...
تو این لحظه هم ترس هم حرص هم هوس و هر چیز دیگه ای ممکنه بیاد درونتو باز کنه و توش خونه درست کنه ...
ولی چرا ؟ یعنی اونا خیلی بی خونه اند که میان پیش تو ؟
نمیدونم والا ...
البته میشه گفت اونا خونه ندارن چون هیچ وقت به فکر خونه نبودن ! یکی جای خواب براشون بس بوده ...
امشب تو میشی جای خوابشون فرا شب من ...
ولی بلاخره نوبت تو هم میرسه ...
ولی سعی کن وقتی اومدن پیشت اونارو از خودت نرونی ... چون ممکنه برن و به بقیه هم بگن که تو بدی !
و دیگه تو میمونی و همون ستاره ! تازه اونم ممکنه فردا شب نیاد ...
پس همه رو دوست داشته باش ...
همه رو ...
حتی خودتو ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

آدمی هر آنگاه که دردی به دل گیرد آن را با گریه تسکین می دهد ولی آیا فکر کرده اید هنگامی که درد او را بگیرد چه می کند ؟
من هم نمی دانم !
پس چه فرقی بین من و شماست ؟ هیچ !
ما همه یکی هستیم و بی همتا !
ولی ...
ولی . . .
ولی یکی بودن معنای آن نیست که یکی فکر کنیم ! یکی زندگی کنیم ! یکی بجنگیم ! یکی پیروز بشویم ! و یا یکی بمیریم !
ما یکی هستیم ولی هیچ کاری را یکی انجام نمی دهیم ! چرا ؟
چون یکی بودن ما را موقعیت هایمان بر هم می زنند !
ولی چرا ؟
فرض کنید چرایش را میدانید ! چه میکنید ؟
هیچ کار ! چون هر چرا مانند کلیدی است که جاکلیدی می خواهد ولی همه ی جا کلیدی ها پر اند !
ولی با چه چرایی ؟
چرا هایتان را جمع کنید و روی هم بذارید ! تا یکی شوند ! و بعد به نوبت بایستید و تک تک کلید را بچرخانید !
نوبت نفر آخر می رسد و نفر یکی مانده به آخر مسئول چرخاندن کلید است .
ولی آیا می تواند ؟ بر حرص اش غلبه کند ؟ آیا با یک دور چرخیدن کلید راضی شده است ؟
مسلما نه !
نفر قبل وی مسئول چرخاندن کلید برای اوست ولی او هم حریص است ! حتی حریص تر از او ...
.
.
.
.
کلید به دست نفر اول صف می رسد با افسوس نگاهی به انتهای صف می کند و کلید را در جیب خود می گذارد ...
 


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط استعاره از من  | 

خیلی وقتا میشه که فکر میکنم می بینم امروزم با دیروزم فرقی نکرده و هنوز هم همون آدم قبل ام !
ولی چرا ؟
بعضی ها رو که می بینم به حالشون غبطه میخورم ! یادتون باشه گفتم غبطه نه حسد !
خیلی وقتا پیش میاد که از زندگی خسته میشم و دلم نمیخواد ادامه بدم چون چیز جدیدی برام نداره !
همه چیز شده یک چیز ...
همه چیزمون تبدیل شده به یک روند عادی و همیشگی که ادم رو دیوونه می کنه ..
به نظر شما چی میتونه یکی عین من رو نجات بده ؟
پیشرفت لازمه برای همه ولی راهش رو همه بلد نیستند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  | 

امروز میخوام یک چیز متفاوت بنویسم ! یک چیزی که واقعا ذهن من رو مشغول کرده !
تا حالا از خودتون پرسیدید چرا خدا یک کارایی میکنه که همه ناراحت میشن ؟
مثلا یکی از کاراش گرفتن جون آدماشه ...
نمیدونم چرا ولی فکر کنم پیش خودش لازمشون داره ...
اگه اینطوری باشه یعنی من اینقدر بی عرضه ام که منو نمیخواد پیش خودش ؟
اگه اینطوری نیست کی میخواد دلیل این همه دردهایی رو که به ما میده چیه ؟
همه پشت هر کاری که اون میکنه گریه میکنن ولی دلیلش رو نمیگه ... یا نمیگه یا قلبای ما نمیشنوه !
به هر حال حالا فقط من میخوام بدونم ایا ممکنه بگه تا اینقدر پشت هر کسی که میمره گریه نکنن ؟
یا از گریه خوشش میاد یا یک چیزه دیگه که نه من میدونم و نه کسی دیگه !
ولی فکر کنم هرکی که میره پیش اون دلیلش رو میفهمه و آروم میشه ولی بقیه که اینجان نمیفهمن و فقط گریه میکنن !
آیا خدا اینو به کسی گفته که هنوز پیشش نرفته ؟ اگه اره قدر اون ادم بی رحمه که تحمل گریه ی بقیه رو میکنه ! شاید هم خیلی مهربونه که دلش میخواد با گریه های اون گریه کنه !
ولی خدایا یک روزی به من بگو ... باشه ؟
صدات رو نمیشنوم ! مثل اینکه ایمانم خیلی ضعیفه ...

صدایی فراتر از انسان همه جا را گرفته بود ...
ولی انسان در پست ترین جا ها ناله می کرد ...
تمام دنیا صدا را شنیدند جز انسان ...
صدا ضعیف تر شد و جایش را به صدای گریه ی انسان داد ...
ولی باز هم آن صدا فراتر از ورای ناله ی انسان می پیچید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط استعاره از من  |